|
طاها پسری از سرزمین باران | ||
|
دردونه ام سلام: پسرک خونه ما که 26 ماهه شده و عزیز دلم دو ماهه که پا به عرصه سه سالگی گذاشته و تو این مدت هزار ماشاالله برای خودش مردی شده اما خوب هنوز اون وابستگیها هست. همیشه برای انجام دادن کاری از من میخواد که همراهیش کنم و اگه از کسی چیزی بخواد به من میگه که مامان بیا و وقتی من گفتم که مثلا خاله جون به پسرم آب بده حالا خودش میره و میگیره . گل پسری باز هم خوابش نا منظم شده و شبها تا ساعت 2 و 3 نیمه شب بیداره و جدیدا کاری که یاد گرفته اینه که وقتی میبینه دستش به جایی که نمیرسه میره صندلیشو میاره و میره بالاش و پریز رو روشن میکنه و میگه بق اوشن باشه(برق روشن باشه) نه میزاره که ما بخوابیم نه خودش میخوابه و جالب اینه که به ما هم کاری نداره و خودش میره با اسباب بازیهاش بازی میکنه و اما خوب میاد هر 20 دقیقه نیم ساعت بالای سرمون و میره و با کارهایی که میکنه بیدارمون میکنه و خلاصه اینکه تا بخوابیم ساعت 3/5 میشه و جالبترش این بود که چند شب پیش همسری خواب بود و اینم داشت بازی میکرد و من بهش گفتم که دارم میرم بخوابم و پتو کشیدم سرم میگه نکن صدا نده بابایی بیدار میشه چایی میخواد بخوابه بره مگازه ! دیشب بهش میگم طاها خواب نداره میگه نه خوابیدم من میگم کی خوابیدی میگه یک بعظر ( بعد از ظهر)! وقتی بهش میگم طاها جونم میری برای مامان مثلا کنترل میاری یا هر چیز دیگه میگه نه الان نمی تونم خسته ام! امان از دست این وروجک شیرین زبون گل پسری علاقه زیادی به اتوبوس و کامیون پیدا کرده و به کامیون میگه ماکه و به اتوبوس میگه ابوسوس و این علاقه اش باعث شد که بریم براش ماکه بزرگ بخریم. جدیدا به کارتونها هم علاقه پیدا کرده مخصوصا تام و جری و با صندلیش میره و برای خودش سی دی میزنه و میشینه میبینه اون روزی ده بار و جالب اینه که هر بار میبینه براش تازگی داره . اگه چیزی هم از من بخواد میگه مرجان اون یکی آگیشه (قشنگه)آبیه رو میخوام و همه رنگها پیشش آبی هستن. اینم از لاکی خونه ما که طاهاجونم خیلی دوستش داره و هروقت میخوایم جایی بریم باید قبلش بهش یه سری بزنه و بعد از اینکه هم که اومدیم باید بره کمی پیشش تا خیالش جمع بشه و بعد از ظهرا وقتی میخوام بخوابونمش میگه مامان بخوابیم بریم لاکی ببینیم. پروردگارا: داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر میگویم. چون داده هایت نعمت، نداده هایت رحمت و گرفته هایت حکمت است. [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 3:12 ] [ بابای طاها ]
عسلکم سلام: این روزا روزای سختی رو دارم سپری میکنم و عصبی ام کرده آخه طاها خیلی لجباز شده و وابستگیش از قبل به من بیشتر شده با اینکه خیلی خوب با قضیه شیر کنار اومد اما احساس میکنم که ظاهر نمی کرده و از درون غصه میخورده و طفلک پسرم خیلی هم لاغر شده و اونم خیلی عصبی شده خدایا یه صبر آهنین به من بده تا بتونم تحمل کنم خیلی سخته که بخوای کاری انجام بدی اما یکی همش بغلت باشه و نق نق کنه تو این مدت همش با خودم فکر میکنم که قدیما چطوری چهار پنج تا بچه قد و نیم قد و باهم بزرگ میکردن وااای فاجعه هست. گل پسری با تموم لجبازیها و نق نق کردناش شیرین زبونیهای خودش رو هم داره و این باعث میشه که من اگه در اوج عصبانیت هم باشم با یه لبخند فروکش کنه مثلا در حالت گریه وقتی چیزی از من میخواد و بهش بدم میگه مرسی مامان یا جدیدا یاد گرفته که میگه خسته ام بغلم کن برای اینکه بیاد بغل من باشه یا اگه من مشغول کاری باشم دوست داره که برم پیشش میگه مرجان بسته بیا بشین خسته ای چند روزی رو هفته قبل رفته بودیم ساری خونه مامان عزیز و گل پسری حسابی دلتنگی میکرد و چیزی که خیلی برام جالب بود همین دلتنگی هاش بود که دفعه های قبل اصلا بلد نبود تا این حد دلتنگ باباش شده بود که یه روز کامل منو بابا صدا میکرد و همش میگفت بریم خونه بعد از ظهر بخوابیم بیدار شدیم لاکی ببینیم حتی دلش برای لاک پشت های توی حیاطمون هم تنگ شده بود آخه هر روز کارش اینه که باید بریم تو حیاط تا گل پسری لاکی ببینه و زمانی که تو حیاط هستیم ساکته و اما منو از کار و زندگی میندازه . صدای دروازه رو میشناسه و تا صداشو میشنوه سریع میره درو باز میکنه تا ببینه که کی اومده همسایه های بالایی ما که دیگه عادت کردن و میدونن که باید اول بیان پیش طاها و کمی بازی کنن باهاش بعد برن بالا جالب اینه که به همه آقایون همسایه ها میگه عمو اما به یکیشون میگه پیست پیست آخه وقتی طاها کمی کوچیکتر بود طاها رو که میدید بهش میگفت پیست پیست اینم یاد گرفته میگه مامان پیست پیست اومد کلی هم ذوق میکنه وقتی میبیندش و منتظرم هست که بهش شوکوتا(شکلات) بده طبق معمول همیشه! به باباجونش(پدر بابایی) خیلی حساس شده آخه باباجون هر بچه ای که ببینه بغلش میکنه و یه کم فشارشون میده از اونجاست که طاها کمی حساس شده و یک علت دیگه هم اینه که میدونه مامان جونش پشتش در میاد تا باباجون رو میبینه بیچاره هنوز اون چیزی نگفته دیگه شده براش یه عادت میگه مامان جون این علی این اذت یعنی علی منو اذیت میکنه قابل توجه دوستان که علی همون باباجونه اما از اونجایی که طاها همه رو به اسم صدا میزنه به باباجون هم میگه علی البته وقتی که میخواد به مامان جونش بگه اما وقتی میخواد ازش خوراکی بگیره میگه باباجون نمی دونم چجوریاست که هر چی بهش میگم مثلا بگو عمو عباس میگه عباس فقط عمه اش رو عمه صدا میکنه با خاله بزرگش رو میگه خاله لیلا خوب میدونم که اینم یه دوره است که بعضی بچه ها اینجوری هستن کم کم خوب میشن و یاد میگیرن منم اصرار نمی کنم بهش. نکته جالبتر اینه تو حرفهاش خیلی از حرف (ش) استفاده میکنه و آخر همه حرفاش یه ازش هم میگه حتی اگه ربط نداشته باشه مثلا من دارم ازش بگیرش ازش بخوابم ازش خیلی هم قشنگ تلفظ میکنه . عزیز دل مامانی و بابایی دوستت داریم و با تمام وجودمون پرستشت میکنیم. [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:27 ] [ مامانی طاها ]
این مطلبی رو که میخوام بنویسم واسه باباها و ماماناست واسه اونا که یه خورده برن تو دوران ابتدائی شون ! شما مامان باباها که یادتون میاد لطفا نظر یادتون نره حالا در ادامه مطلب با ما همراه باشید . ادامه مطلب [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 1:19 ] [ بابای طاها ]
سلام نفس مامانی: با اولین پست سال 91 اومدیم که یه خبر نمیدونم بگم خوب یا بد که میزارم به عهده دوستان که نظر بدن اون خبر هم اینه که گل پسری رو از شیر گرفتم که قصد داشتم قبل عید این کارو انجام بدم اما رفتن به کیش و بعد هم تعطیلات عید باعث شد که به تعویق بیفته آخه همه بهم میگفتن اذیت میکنه و گریه میکنه و منم با خودم گفتم خوب باشه پس برای بعد از تعطیلات که روز چهارده فرورین دقیقا روزی که دوسال و یکماهه شد گل پسری عزمم رو جزم کردم و از شیر گرفتمش که امروز ششمین روزی هست که از شیر گرفتمش اما پسرم زیاد اذیتم نکرد و بچه خوبی بود با اینکه خیلی بهش وابسته بود اصلا فکرش و نمی کردم که اینقدر خوب کنار بیاد خداروشکر چشم به تخته تا اینجاش که خوب پیش رفت و امیدوارم که تا آخر این پروسه به خوبی پیش بره و دیگه کم کم هزار ماشاالله دارم بزرگ شدنش رو احساس میکنم و قراره بابایی هم براش یه جایزه خوب بخره که بعد از خریداریش عکسش رو میزارم براتون حتما عزیز دل مادر با اینکه دوست ندارم که حتی برای لحظه ای اذیت بشی اما چاره ای نداشتم و باید یه روز این اتفاق میفتاد دوستت دارم و برایت آرزوی بهترینهارو دارم. [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 17:10 ] [ مامانی طاها ]
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الاحسن الحال
شکفتن گلهای طبیعت ، آغاز دوباره زندگي و فرارسیدن بهار آفرینش را به همه دوستان و همراهان عزيز صميمانه تبريك و شادباش مي گوئيم ! بهترين و شادترين لحظات را براي شما و خانواده محترمتان از خداوند منان آرزو داريم . انشااله شكوفه دادن هر گل بهاري ، آميني باشد براي همه خواسته هاي خدائيتان . لحظههایتان شکوفه باران عشق و محبت ، بهارتان خرم و روزگارتان خوش باد .
دوستدار هميشگي شما : طاها پسري از سرزمين باران
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 18:19 ] [ بابای طاها ]
سفر به جزيره زيباي كيش
داستان به یکباره سفر رفتن ما از اونجا شروع شد که ما چند ماه گذشته از نمايندگي مبلمان لمکده در آمل خرید کرده بودیم و بی خبر از اینکه مبلمان لمكده سالي يكبار بين خريدارانش قرعه كشي انجام ميده و دست بر قضا اينبار شانس با ما يار بود و اسممون هم تو قرعه کشی افتاد که جایزه اش سفر به جزیره کیش و اقامت سه روزه در هتل داريوش بود .
وقتی شنیدیم اصلا باورمون نمیشد ، اما این اتفاق افتاده بود و بالاخره بعد از سالیان مدیدی شانس با ما يار شد و تو یه قرعه کشی برنده شدیم و دوشنبه هشتم اسفند با یک تور بايد عازم کیش میشدیم که البته محمد ( دائي طاها )هم یکی از اعضای این گروه بود .
![]() شب یکشنبه کلی مهمون داشتیم و بعد از اینکه مهمونامون رفتن هم باید چمدونامون رو می بستم و هم باید خونه رو جمع و جور میکردم حالا وسط این همه کار برق هم قطع شده بود ، من و همسری و محمد دست به کار شدیم و تو تاریکی به تموم کارهامون رسیدیم و وقتی خواستیم که بخوابیم ساعت 2 نیمه شب شده بود و باید ساعت 5 صبح آماده رفتن میشدیم که البته با کمی تاخیر خودمون رو به بقیه رسوندیم . تو این سفر چند تا از دوستای همسری هم بودن و ما تنها نبودیم و ساعت 12/30 دقیقه ظهر به تهران رسیدیم که هوا بسیار عالی بود و بهاری و گل پسری هم کاملا با ما همکاری کرد و نصف بیشتر مسیر و خواب بود و نصف دیگه هم مشغول بازی با دایی جون محمد بود خلاصه اینکه نفهمیدیم که کی به تهران رسیدیم . ساعت 1/30 دقیقه بعد از ظهر پرواز داشتیم و ساعت 3 بعد از ظهر بود که به کیش رسیدیم و موقع ورود هم با هوای بسیار عالی و بهاری رو به رو شدیم و ماشین ویژه هتل داریوش به استقبال ما اومد و تا هتل همراهیمون کرد که ناگفته نماند هتل داریوش از بهترین هتلهای 5 ستاره جزیره کیش به حساب میاد و نمایی بر گرفته از تخت جمشید داره و واقعا همه چیزش عالی بود ، هتل بسیار زیبایی بود و اتاق ما هم طبقه سوم رو به دریا بود که چشم انداز خیلی زیبایی داشت . بعد ازکمی استراحت و یه دوش آبگرم گرفتن و به زور طاها خان رو از حموم در آوردن که دوست داشت آب بازی بکنه و بی خیال نمی شد ساعت 6 غروب به همراه دوستای بابایی که با ما 4 خانواده میشدیم آماده رفتن به بیرون شدیم اما قبلش باید برنامه ریزی میکردیم که از کجا شروع کنیم آخه وقت کمی داشتیم آقایون تصمیم بر این گرفتن که ما ماشین رنت ( اجاره ) کنیم اينطوري بهتر میتونیم به همه جا بریم و این شد که ما ماشین گرفتيم و به سمت بازار حرکت کردیم . شهر خیلی ساکت بود و جالبتر از اون اینکه خیلی کم بومی جزیره کیش دیده میشد چون شهر توريستي تجاری به حساب میاد بیشتر ساکنینش برای استانها و شهرهای دیگه هستن ، از بازار پانیذ دیدن کردیم و البته فقط دیدن که نه خرید هم کردیم و براي شام به سمت رستوران پدیده شاندیز رهسپار شدیم که از قبل بلیطش رو رزرو کرده بودیم ساعت 9/30 دقیقه رسیدیم و اونجا هم برنامه هاش جالب بود کنسرت موسیقی زنده داشت و مرکز خرید که اصلا خوب نبود و شام بسیار بسیار گرونشون . ساعت 1 بامداد بود که قصد رفتن کردیم با کم خوابی که از شب قبل داشتیم و خستگی راه اما اولین روز خیلی خوش گذشت و طاها هم کلا تو پدیده شاندیز خواب بود گل پسري خیلی خسته شده بود و با حمومی هم که رفته بود باعث شده بود تو اون سرو صدا و شلوغی بخوابه که عمرا اگه خونه همچین اتفاقی بیفته و ما هم اونقدر خسته بودیم که نفهمیدیم کی خوابمون برد و کی صبح شد. صبح هم با صدای زیبای قناریهایی که لب پنجره اتاقمون آواز ميخوندن بیدار شدیم ، واقعا صبح عالی بود و اتاق ما هم از اونجایی که رو به دریا بود و وقتی با صدای قناری بیدار بشی و با یک هوای بهاری مواجه بشی و روبه روت سواحل دریای زیبا و آبی خلیج فارس رو ببینی فقط ميتوني خداي بزرگ رو شاكر باشي . ساعت 9 صبح بود که آماده رفتن به رستوران هتل شدیم برای سرو صبحانه که گل پسری لب به چیزی نزد و به کمی چایی اکتفا کرد ، بعد از سرو صبحانه همگی باید تو لابی هتل آماده میشدیم که با توافق به سمت بازار پردیس 1 و 2 رهسپار شدیم که يكي از بهترین مراکز خرید کیش بود با اینکه قیمتها کمی گرون بود اما در کل خوب بود و برای طاها جونی کلی خرید کردیم و ظهر برگشتیم به هتل و بعد از سرو ناهار به اتاقمون رفتیم و بعد ازکمی استراحت ، ساعت 3/30 دقیقه باید به پارک دلفینها و باغ پرندگان و سیرک و آکواریوم می رفتیم که یک پکیج کامل بود و موضوع خیلی جالبی که اتفاق افتاده بود اينكه ، طاها سنش زیر دوسال بود و فقط چند روز به تولدش مونده بود اما همین چند روز هم کلی به نفع جیب همسري شده بود و از پرداخت تمامی بلیطها معاف شده بود. به همراه تیم 14 نفره ما ساعت 5 بعد از ظهر آماده رفتن به پارك دلفينها شدیم که با تاخیر رسیدیم و از باغ پرندگان جا موندیم که عیبی نداره حتما در سفر بعدی ازش دیدن میکنیم و اولین جایی که دیدن کردیم آکواریوم بود وااااای خدای من اینقدر زیبا بود که اصلا جای وصف نداره ، دیدن سفره ماهی به اون بزرگی ، دیدن مدلهای مختلف ماهی که رنگارنگ بودن و دیدن کوسه ماهی همه وهمه دیدنی بود یک لیدر هم بود که راجع به زندگی ماهي ها ، مرجانها و خیارها که گونه ای از مرجانها هستن توضیح میداد که واقعا جالب بود. بعد از آکواریوم نوبت دلفيناريوم بود که ساعت 7 غروب شروع میشد دیگه کم کم هوا رو به سردی میرفت و اونجا هم محيطش روباز بود و کنار آب هم که بودیم کلی سرد شده بود البته قبل از شروع برنامه و بعد از اون با دیدن دنیای شگفت انگیز دلفینها و برنامه جالبشون گرم افتاده بودیم چه جمعیتی اومده بودن و خیلی خیلی خیلی زیبا بود باید رفت و از نزدیک دید و به قدرت خدا پی برد که طاها دوباره خوابش برد و شروع برنامه شون با یک سلام گرم بود که دلفینها انجام دادن و یه عالمه برنامه جالب و دیدنی و مهیج که هر چی بگم کم گفتم و در آخر هم یه عکس یادگاری با دلفین انداختیم که قشنگترین برنامه این دو روز ما تا این قسمت بود و الان هم هر روز فیلمش رو نگاه میکنیم برامون خیلی جالبه مخصوصا برای طاها که نصف برنامه رو خواب بود و ندیده بودشون و هر وقت فیلمش رو میزارم میگه مرجان بیا دوفین اومد. ساعت 10/30 دقیقه هم برنامه رفتن به اسکله بندرگاه رو داشتیم اما قبلش یه سر به هتل رفتیم و لباس گرم پوشیدیم اما تو پرانتزی بگم که تو این تور ما یه عروس و داماد بودن که اینا هم تو قرعه کشی اسمشون افتاده بود و ماه عسلشون حساب میشد که موقع برگشتن به هتل دیدیمشون که اینا هم وارد گروه ما شدن و همگی با هم به بندرگاه رفتیم. اما اتفاق جالبی که تو بندرگاه افتاد این بود که همسری گفت تولد طاها رو دو روز زودتر تو کشتی بگیریم و تو حین تصمیم گیری که تو لابی بودیم خانمی که مسئول پذیرش بود و خیلی خانم خوش برخورد و خوبی بود و طاها هم باهاش جور شده بود گفت که تولد دارین ، تولد کیه و ما هم گفتیم که تولد طاهاست ، گفت که من با كشتي هماهنگ میکنم و میگم که تو برنامه موسيقي زنده ای که دارن تولد طاها رو اعلام کنه و براش آهنگ تولد مبارک بخونه و این شد که ما هم رفتیم کیک و شمع و کلاه تولد خریدیم و به سمت بندرگاه حرکت کردیم و همین باعث شد که قشنگترین شب زندگیمون بشه ! واااای خدایا تولد دوسالگی نفس مامانی و بابایی تو کشتی رو آبهاي نيلگون خلیج هميشه فارس !!. يه نيم ساعتي از اجراي برنامه موسيقي زنده ميگذشت كه اعلام كردن امشب تولد طاهاجون از مازندرانه براش آهنگ تولد مبارک رو اجرا كردند و حدود ۲۵۰ نفر مسافر كشتي براي پسرم جشن تولد گرفتند و همزمان آهنگ تولد رو ميخوندند گل پسري من شمع رو فوت کرد و کیک برید وکادو تولد گرفت که کارت تخفیف بود و خلاصه اینکه بزن و بکوبی راه انداختیم ، خیلی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. کادو تولداز طرف کشتی آریا نازنینم تولدت مبارک ساعت یک شب بود که به ساحل رسیدیم و از بس بهمون خوش گذشته بود اصلا متوجه گذر زمان نشده بودیم و همگی سوار ماشین شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم و اینگونه بود که دومین شب هم تمام شد. برنامه روز بعد این بود که هرکس هر جا میخواد بره خودش بره و به خاطر همین هم سومین روز و در واقع آخرین روز وقتی از خواب بیدار شدیم باید وسایلمون رو جمع میکردیم آخه تا ظهر باید اتاق رو تحویل میدادیم و ما هم این کارو کردیم و بعد از جمع آوری وسایل و تحویل دادن چمدونها به انبار هتل و سرو صبحانه به مراکز خریدی که نرفته بودیم رفتیم و تا ظهر از همه جا دیدن کردیم و برگشتیم به هتل و ناهار رو خوردیم قصد استراحت هم نداشتیم باید از همین نصفه روز باقیمونده نهایت استفاده رو میکردیم و ساعت 3 تا 4 بعد از ظهر هم بلیط آکواریوم تو کشتی رو گرفته بودیم که دوباره همگی به اونجا رفتیم که آکواریومش اینگونه بود که تا دو متری اعماق زیر آب رو از طریق شیشه نشون میداد و اونجا هم خیلی جالب و دیدنی بود بعدش به طبقه بالای کشتی رفتیم که اونجا هم کنسرت موسیقی داشتن و دست و سوت و جیغ و هورا رو به همراه داشت و طاها کلی ذوق کردو خوش گذشت. کشتی آکواریوم ماهی های اعماق دریا طاها تو کشتی آکواریوم بعد از آکواریوم چون هتل رو تحویل داده بودیم دوباره به بازار رفتیم و ادامه خرید ها رو انجام دادیم و ساعت 9/30 دقیقه پرواز برای برگشت داشتیم که ساعت 8 بود فرودگاه رفتیم و ساعت 11/30دقیقه هم با نیم ساعت تاخیر به تهران رسيديم و ساعت 5 صبح هم به آمل رسیدیم . خسته و کوفته اما با خاطرات بسیار زیاد و خوش که واقعا چند روز آخر سال بهمون خوش گذشت و روزهایی بدون دغدغه رو پشت سر گذاشتیم و اینگونه بود که بهترين سورپرایز سال 90 برای ما رقم خورد. براي مشاهد عكسها لطفاً به ادامه مطلب مراجعه نمائيد . ادامه مطلب [ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 19:17 ] [ مامانی طاها ]
** گل پسرم ، تولدت مبارک ** ساعت 18/52 غروب روز 14 اسفند 1390 ، طاهاجون عشق و نفس بابا و مامان در این لحظه وارد سومین سال زندگی اش شد . خدایا شکرت بار الها در اين لحظه با شكوه كه دقيقاٌ دو سال تمام از زندگي پسرم ميگذرد به تمام نفسهائي كه در وجود طاها نهادي تو را شكر ميگوئيم واز تو سپاسگذاريم كه وجود نازنين طاها را به من و مادرش هديه كردي. دو سال تمام در كنار طاهابودن را با تمام لحظه هاي شيرينش به عشق سپري كرديم و از تو ميخواهيم وجود نازنينش را هميشه سلامت بداري . به پاس اين نعمت بزرگي كه به من و مادرش ارزاني نمودي سجده شكر بر آستان پاكت مي نهيم و به عشق زندگي با طاها هر گونه سختي و مشقت را تحمل مي كنيم . بار الها هرگاه که تو را خوانديم، پاسخ گفتی و هرچه از تو خواستيم، عنایت فرمودی؛ آنگاه كه براي سلامتي طاهاي عزيزم و مادرش به درگاه تو دعا ميكردم ، تو بودي كه در غروب روز جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸ آن زمان كه نداي الله اكبر اذانت همه جا را فرا گرفته بود و اشك شوق در چشمان من جمع شده بود ، همراه با صداي اذانت ، اولين صداي زندگي پسرم را با گريه هايش به گوش ما رساندي و اینها همه چیزي نيست جز نعمت تمام و کمال و احسان بیپایان تو !؟
آمين .... [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 18:52 ] [ بابای طاها ]
دوستان نازنین سلام: ما فردا عازم سفری هستیم که خیلی غیر منتظره برامون اتفاق افتاد و دعا کنین که به سلامت بریم و برگردیم بعدا میام میگم که کجاست و چی شد که ما عازم این سفر شدیم فقط بگم که سورپرایز بزرگی در سال 90 بود [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 12:28 ] [ مامانی طاها ]
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 1:18 ] [ بابای طاها ]
مامانی هفدهمین دندونت مبارکت باشه و بالاخره هفدهمین مروارید هم خودشو نشون داد و باعث شد تا پسرم کمی آرامش بگیره اما نه هنوز سه تای دیگه باقی مونده و گل پسر کمی به خاطر این دندونا بی حاله این دندون هم از نوع آسیاب فک پایین سمت چپ که من دیشب متوجه شدم موقع شیر خوردنش و البته هجدهمی هم توراهه و همین روزاست که در بیاد کی میشه تموم بشه این دندون در اومدنا طفلی پسرم از بس انگشتشو کرده تو دهنشو و لثه هاشو خارونده خسته شد. به امید روزی که بیام و بگم دندونای پسرم کامل شد. بعدا نوشت:نیومدم که بگم دندوناش کامل شده اما اومدم که بگم هجدهمین دندون هم طبق گفته های من در اومد این هم مبارکت باشه عزیز دلم. [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 9:56 ] [ بابای طاها ]
|
||
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] | ||